|
شعرهایم انقدر کوتاهند که یادشان میرود روی کاغذ عبور کنند اما من همان شعرهای ننوشته را برایت میفرستم تا با بالشان واژه های پر حجم نگاهت را توصیف کنی .من برای تو سکوتم را میفرستم و زیستن کنار سوالهای بی پاسخ . من برای تو مفهوم جهان را سراب پر از ستاره هایم را و واژه های عشقم را میفرستم. اینبار حرفهایم را مچاله نکن. من خاطرات مصلوبم را به فراموشی بادها سپرده ام و بوسه های شب را از روی تن ستاره ها دزدیده ام تا شمعدانی هایم از اعتماد پنجره گل بدهند.من ایینه ها را پر از اشک شعرهایم میکنم .پر از سرانجام خوشبختی و برای تو مفرستم. سرانجام خوشبختی من! سایه روشن انگشتانم برای نوشتن پر از جوهر واژه شده .بگذار بغض ترانه هایم در سهم گریه ام بشکند و هر دو به پرستیدن هم برسیم. من به نگاه ابری اسمان احترام میگذارم و قول میدهم زندگی ام را تو را برایت بفرستم. تو محکومی با من بودن را هزار بار رونویسی کنی! به جاودانگي چشمانت ايمان بايدآورد و به سوگند لباني كه عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند. آغوشت حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد، و بازوانت سايه ساري كه ذهن كوچك من آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند. سخن كه ميگويي كلمات در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند، و آنگاه كه مي خندي، تمام خدايگان احسنت بر لب از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند. نگاهت آيينه اي كه تمام قد عشق را از ازل بر من تابانيده، و دستانت نهايت زندگي ست آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را به نوازشي گرفتار ميكني + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 0:0 توسط غریبه |
|
| ||||||